غزل شمارهٔ 404
Toggle stanza 1گرفتم عشق روی تو ز سر باز
11
گرفتم عشق روی تو ز سر باز
همیپرسم ز کوی تو خبر باز
22
چه گر عشق تو دریایی است آتش
فکندم خویشِتن را در خطر باز
33
دواسبه راه رندان برگرفتم
به کار خود درافتادم ز خر باز
44
فتادم در میان دُردنوشان
نهادم زهد و قرایی به در باز
55
میان جمع رندان خرابات
چو شمعی آمدم رفتم به سر باز
66
چنان از دردیت بی خویش گشتم
که گفتم نیست از جانم اثر باز
77
منم جانا و جانی در هوایت
ندارم هیچ جز جانی دگر باز
88
دلم زنجیر هستی بگسلاند
اگر بر دل کنی ناگاه در باز
99
همای همتم از غیرت تو
نیارد کرد از هم بال و پر باز
1010
چه میگویم که جانها نیست گردد
اگر گیری ز جانها یک نظر باز
1111
دل عطار از آهی که دانی
رهی دارد به سوی تو سحر باز

