غزل شمارهٔ 381
Toggle stanza 1دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشید
11
دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشید
مویم گرفت و در صف دردی کشان کشید
22
مستم بکرد و گرد جهانم به تک بتاخت
تا نفس خوار خواری هر خاکدان کشید
33
هر جزو من مشاهده تیغی دگر بخورد
هر عضو من معاینه کوهی گران کشید
44
گفتا ز خویش بگذر ، اگر میتوان گذشت
یعنی بلای من کش اگر میتوان کشید
55
گفتم هزار جان گرامی فدای تو
از حکم تو چگونه توانم عنان کشید
66
چون جان من به قوت او مرد کار شد
از هرچه کرد عاقبتش بر کران کشید
77
در بی نشانیم بنشاند و مرا بسوخت
وانگه به گرد من رقمی بی نشان کشید
88
عمری در آن میانه چو بودم به نیستی
خوش خوش از آن میانه مرا در میان کشید
99
چون چشم باز کرد و دل خویش را بدید
سر بر خطش نهاد و خطی بر جهان کشید
1010
بس آه پردهسوز که از قعر دل بزد
بس نعرهٔ عجیب که از مغز جان کشید
1111
پایان کار دل چو نگه کرد نیک نیک
دلدار کرده بود، نه دل آنچه آن کشید
1212
عطار آشکار از آن دید نور عشق
کان دلفروز سرمهٔ عشقش نهان کشید
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
باز آن شکار دوست، ز ابرو کمان کشید
دل صید کرده تیر مژه سوی جان کشید
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 846
موری را دیدند به زورمندی کمر بسته و ملخی را ده برابر خود برداشته؛ به تعجب گفتند: «این مور را بینید که با این ناتوانی باری را به این گرانی چون میکشد!» مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت: «مردان بار را به نیروی همّت و بازوی حمیّت کشند نه به قوّت تن و ضخامت بدن».
باری که آسمان و زمین سرکشید ازان
JamiBaharistanروضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)بخش 15
با عشق انتقام توان ز آسمان کشید
نتوان به زور بازوی عقل این کمان کشید
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4322

