غزل شمارهٔ 563
Toggle stanza 1درین نشیمن خاکی بدین صفت که منم
11
درین نشیمن خاکی بدین صفت که منم
میان نفس و هوا دست و پای چند زنم
22
هزار بار برآمد مرا که یکباری
ز دست چرخ فلک جامه پاره پاره کنم
33
گره چگونه گشایم ز سر خود که ز چرخ
هزار گونه گره در فتاده در سخنم
44
ز هر کسی چه شکایت کنم چو میدانم
که جرم من ز من است و بلای خویش منم
55
به هیچ روی مرا نیست رستگاری روی
که هست دشمن من در میان پیرهنم
66
حساب بر نتوانم گرفت بر خود از آنک
به هر حساب که هستم اسیر خویشتنم
77
هزار بار به یک روز عقل را ز صراط
به قعر دوزخ نفس و هوا فرو فکنم
88
اگر موافق طبعم ندیم ابلیسم
وگر متابع نفسم حریف اهرمنم
99
به گرد بلبل روحم قرار چون گیرد
میان خار چو گلزار جان بود وطنم
1010
سزد که پیرهن کاغذین کند عطار
که شد ز نفس بدآموز پیرهن کفنم
Zameen

