بخش 4 - صوفی و ملا
Poet: Allama Iqbal
Metre: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
Toggle stanza 1گرفتم حضرت ملا ترش روست
گرفتم حضرت ملا ترش روست
نگاهش مغز را نشناسد از پوست
The Mullah and Sufi are cross in deed, His eye seldom sees the pitch in its seed.
اگر با این مسلمانی که دارم
مرا از کعبه میراند حق او ست
If this is the faith which I have in me, To oust me from Kaaba a right has he.
Toggle stanza 2فرنگی صید بست از کعبه و دیر
فرنگی صید بست از کعبه و دیر
صدا از خانقاهان رفت «لاغیر»
When the English subdued the mosque and fane, “No aliens are they”, said the convent’s brain.
حکایت پیش ملا باز گفتم
دعا فرمود «یا رب عاقبت خیر»
I told my fears to a Mullah when, “Make his end well”, he just prayed then.
Toggle stanza 3به بند صوفی و ملا اسیری
به بند صوفی و ملا اسیری
حیات از حکمت قرآن نگیری
To Mullah and Sufi thou art a slave, From insight of Quran no life you crave.
به آیاتش ترا کاری جز این نیست
که از «یٰسن» او آسان بمیری
You need verses only at time of grief, That ‘Yasin’ would give death paugs a relief.
Toggle stanza 4ز قرآن پیش خود آئینه آویز
ز قرآن پیش خود آئینه آویز
دگرگون گشتهای از خویش بگریز
Through the mirror of Quran see thy deeds, How changed it thee, change the life you lead.
ترازویی بنه کردار خود را
قیامتهای پیشین را برانگیز
Thus weigh in a scale thy actions and thought, Get a sweeping change as the elders brought.
Toggle stanza 5ز من بر صوفی و ملا سلامی
ز من بر صوفی و ملا سلامی
که پیغام خدا گفتند ما را
I salute the Mullah and Sufi old, Who gave me the message of God as told.
ولی تأویل شان در حیرت انداخت
خدا و جبرئیل و مصطفی را
It tilled with wonder the meaning he drew, Which God, His Prophet and Gabe never knew.
Toggle stanza 6ز دوزخ واعظ کافر گری گفت
ز دوزخ واعظ کافر گری گفت
حدیثی خوشتر از وی کافری گفت
On hell kafir‐maker Mullah spoke, On which a kafir in a nice way broke.
«نداند آن غلام احوال خود را
که دوزخ را مقام دیگری گفت»
That slave knows not where he would go? Who is sending the rest in heirs long row.
Toggle stanza 7مریدی خود شناسی پخته کاری
مریدی خود شناسی پخته کاری
به پیری گفت حرف نیش داری
A well read disciple asked his guide, With a word in which a sting did hide.
بمرگ ناتمامی جان سپردن
گرفتن روزی از خاک مزاری
To die for a life will it well behave? To make one’s living from bones of a grave.
Toggle stanza 8پسر را گفت پیری خرقه بازی
پسر را گفت پیری خرقه بازی
ترا این نکته باید حرز جان کرد
Thus spoke to his son a guide in patched robe, I tell thee a point after whole life’s probe.
به نمرودان این دور آشنا باش
ز فیض شان براهیمی توان کرد
To Nimrods of this age, know by face, By God’s grace live with the Abram’s grace.
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
روباهی بر سر راهی ایستاده بود و چشم مراقبت بر چپ و راست نهاده، ناگاه از دور سیاهی پیدا شد، چون نزدیک آمد دید که یکی درنده گرگ با سگی بزرگ بر صورت یاران صادق و دوستان موافق همراه می آیند، نه آن را از این توهم فریبی و نه این را از آن دغدغه آسیبی.
روباه پیش دوید و سلام کرد و وظیفه احترام به جای آورد و گفت: الحمد لله که کین دیرین به مهر تازه مبدل شده است و دشمنی قدیم به دوستی جدید عوض گشته، اما می خواهم که بدانم که سبب این جمعیت چیست و باعث این امنیت کیست؟
JamiBaharistanروضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)بخش 4
دهل را کاندرون زندان بادست
به گردون میرسد فریادش از پوست
SaadiMawaʿizQitʿatشمارهٔ 31
به مادرم گفتم ای بد مهر مادر
نبیره دوست من دشمن نه نیکوست
SanaiDivan-e AshʿarQasaʾid va Qitʿatشمارهٔ 23

