غزل شمارهٔ 101
Toggle stanza 1آنی که چو تو گردش ایام ندارد
11
آنی که چو تو گردش ایام ندارد
سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد
22
چون دانهٔ یاقوت تو گل دانه ندارد
چون دام بناگوش توبه دام ندارد
33
بادی نبزد در همه آفاق که از ما
سوی لب تو نامه و پیغام ندارد
44
دادی ندهد عشق تو ما را که در آن داد
بی داد تو افراخته صمصام ندارد
55
من در نرسم در تو به صد حیله و افسون
گویی قدم دولت من گام ندارد
زمین

