شمارهٔ 142

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ین

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 23

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
چنگری ای پارسا در عاشق مسکین به کین
1

چنگری ای پارسا در عاشق مسکین به کین

تا ز بد فعلی چه داری بر مسلمانان یقین

2

من گنه کارم تو طاعت کن چه جویی جرم من

زان که من گویم بتر از من نیاید بر زمین

3

باز خواهد دست شاه و شیر جوید بیشه را

بوم را ویرانه سازد همچو سگ را پارگین

4

آنکه نشنیدست عدل عمر عبدالعزیز

لاجرم حجاج را خواند امیرالمومنین

5

مصطفا را یار بوبکرست اندر غار و بس

بولهب را باز بوجهلست یار و همنشین

6

«الخبیثات» و «خبیثین» گفت ایزد در نبی

تا بپرهیزند اهل «طیبات» و «طیبین»

7

عاجز آمد از مشیت زلت و عصیان تو

دفترت در دوده می‌مالد کرام‌الکاتبین

8

کس ز صوف و فوطه بی‌طاعت نیابد پایگاه

کی بجایی می‌رسد مردم ز ریش و پوستین

9

گوی برد از جمله مردم فوطه باف و نیل گر

عالمی را موی تابی گرددت زیر نگین

10

روی بنماید عروس دین ترا گر هیچ تو

با قناعت چون سنایی غزنوی گردی قرین

11

ای به دعوی بر شده بر آسمان هفتمین

وز ره معنی بمانده تا به حلق اندر زمین

12

آنکه را همت ز اجزای زمین بر نگذرد

چون سخن گوید ز کل آسمان هفتمین

13

چند از این دعوی درویشی و لاف عاشقی

ناچشیده شربت آن نازموده درد این

14

با هوای جسم رفتن در ره روحانیان

در لباس دیو جستن رتبت روح‌الامین

15

سر قلاشی ندانی راه قلاشان مرو

دیدهٔ بینا نداری راه درویشان مبین

16

کم سگال ار نیستی عاشق کزان در آز تن

مانده معنی را بجای و کرده صورت را گزین

17

ای برادر قصد ضحاک جفا پیشه مکن

تا نبینی خویشتن همبر به پور آبتین

18

جنت باقی کجا یابی و راه بی‌هوان

تا تو باشی در هوای جوی شیر و انگبین

19

باز ماندن بهتر آمد در سعیر سفلی آنک

جنت اعلا نخواهد جز برای حور عین

20

تا نگردی فانی از اوصاف این فانی صفت

بی نیازی را نبینی در بهشت راستین

21

پایت اندر طین دل بر نار باشد تا ترا

دیو نخوت گفت خواهد نار به باشد ز طین

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای اثرهای خرامت چشم حیران درکمین

هرکجا پا می‌نهی آیینه می‌بوسد زمین

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2556

بی‌سراغی نیست ‌گرد هستی وحشت ‌کمین

نقش پای جلوه‌ای داریم در خط جبین

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2558

نیست ممکن واژگونیهای طالع بیش ازین

سرنوشت ماست نام دیگران ‌همچون نگین

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2560

گفت دانایی چو پرسیدم که قلب العبد این

از سر بینش که قلب العبد بین الاصبعین

جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 2

برتر آمد در علو این منزل از چرخ برین

نیست با این منزلت یک خانه در روی زمین

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 21

جامی ارباب کرم نایاب چون عنقا شدند

اهل همت را بود قاف قناعت فرض عین

جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 37

ای ز خورشید رخت تا ماه بعد المشرقین

اهل بینش را تماشای جمالت فرض عین

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 739

ترک شهر آشوب من زینسان که شد صحرانشین

خواهم از شوقش به صحرا رو نهادن بعد ازین

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 742

هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین

کو به نقشی دیگر آید سوی تو، می‌دان یقین

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1937

نازنینی را رها کن با شهان نازنین

ناز گازر برنتابد آفتاب راستین

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1938

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور