غزل شمارهٔ 105
Toggle stanza 1از بلندی مانع گردش شود افلاک را
11
از بلندی مانع گردش شود افلاک را
گر زمین بیرون دهد آسودگان خاک را
22
نیست از زخم زبان پروا دل بی باک را
می کند آتش عبیر پیرهن خاشاک را
33
عشق فیض صبح بخشد سینه های چاک را
چون صدف رزق از گهر باشد دهان پاک را
44
شمع هیهات است پای خویش را روشن کند
هست لازم تیره بختی شعله ادراک را
55
تا توان گل در گریبان ریختن از ذکر خیر
خار پیراهن مشو آسودگان خاک را
66
عاشقان را نیست از سرگشتگی بر دل غبار
ماندگی از گردش خود کی بود افلاک را
77
حاصل طول امل جز حسرت و افسوس نیست
موج دایم در کمند آرد خس و خاشاک را
88
کی شود هر خون فاسد مشک در ناف غزال؟
جز به خون عاشقان رنگین مکن فتراک را
99
گوهر مقصود بی ریزش نمی آید به دست
دیده گریان ز بی برگی برآرد تاک را
1010
جوهر ذاتی است مستغنی ز آرایش، که نیست
منت پاکی به دندان گهر مسواک را
1111
اشک را می باشد الوان ثمر در چاشنی
گریه بی جا نیست در فصل بهاران تاک را
1212
جلوه خورشید تر دست است در ایجاد اشک
نیست ممکن سیر دیدن روی آتشناک را
1313
از گرستن عقده های تاک گردد سخت تر
گریه مستانه نگشاید دل غمناک را
1414
اینقدر در سادگی ها حسن سنگین دل نبود
خط به جوهر ساخت تیغ غمزه بی باک را
1515
تا به ترک خود کند ارشاد اهل کیف را
ترک باشد اول و آخر ازان تریاک را
1616
از رگ ابری چه کم گردد ز بحر بی کنار؟
آستین چون خشک سازد دیده نمناک را؟
1717
کاهلان را می کشد در زیر بار این سنگدل
خواب سنگ ره نگردد رهرو چالاک را
1818
از زمین گیری برآرد زورمی افتاده را
هیچ نخلی زیر دست خود نسازد تاک را
1919
ناتوانان را سبکباری بود باد مراد
کشتی نوح است هر موجی خس و خاشاک را
2020
هر زمینی دارد از دریا رگ ابری نصیب
فکر صائب کرد سرسبز این زمین پاک را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
صد هزاران آفرین جان آفرین پاک را
کآفرید از آب و گل سروی چو تو چالاک را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2
هر دم افروزی چو گل رخسار آتشناک را
شعله در خرمن زنی مشتی خس و خاشاک را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 38
نیست از زخم زبان غم عاشق بی باک را
سیل می روبد ز راه خود خس و خاشاک را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 103
هر تُنُکظرفی ننوشد خونِ گرمِ تاک را
جامی از فولاد باید آبِ آتشناک را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 104
مورم اما خوشه چین خرمن دونان نیم
می کنم شکر به اکسیر قناعت خاک را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 106

