Toggle stanza 1
در زلف تو آویخت دل از قید علایق
1

در زلف تو آویخت دل از قید علایق

سررشته پیوند بود تاب موافق

2

پهلو به حیات ابدی می زند آن زلف

این است سوادی که به اصل است مطابق

3

از عشق شکایت گنه حوصله ماست

باکودک بدخو چه کند دایه مشفق؟

4

دیگر نشود جمع به شیرازه محشر

هردل که پریشان شود ازناله عاشق

5

همت ز دل وعرض تجمل بود ازدست

منت ز خلایق بود و رزق ز خالق

6

ای سرو مزن باقد او لاف رعونت

کاین جامه به هر بی سرو پانیست موافق

7

آگاه ز عیب و هنر خویش نگردد

تاچشم نپوشد کسی ازعیب خلایق

8

نشگفت اگر ازتیغ تو وا شد دل صائب

جان تازه کند صحبت یاران موافق

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور