غزل شمارهٔ 3014
شاعر: صائب
Toggle stanza 1به داغی عشق کار مردم دیوانه میسازد
به داغی عشق کار مردم دیوانه میسازد
خوش آن ساقی که کار بحر از پیمانه میسازد
زبان برق عالمسوز کوتاه است از ان خرمن
که از بهر دهان مور قفل از دانه میسازد
ز همکاری بلایی نیست بدتر اهل غیرت را
جنون بر هرکه زور آرد مرا دیوانه میسازد
چنین گر رخنه در جان میکند زلف سبکدستش
به اندک فرصتی از استخوانم شانه میسازد
درین بستانسرا هر لاله و گل را که میبینم
به انداز لب میگون او پیمانه میسازد
نشاط عید نتواند گشودن عقده دل را
کلید ماه نو را قفل ما دندانه میسازد
درین طوفان که موج از دیر جنبیدن خطر دارد
حباب سادهدل بر روی دریا خانه میسازد
می گلرنگ بیجا آبروی خویش میریزد
گل روی تو کی با شبنم بیگانه میسازد؟
سر دیوانگی داری درین محفل اگر صائب
به یک سیلی فلک دیوانه را فرزانه میسازد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
خرد، دارالشفا و جهل، محنتخانه میسازد
خراب مستیام، کاین هردو را ویرانه میسازد
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 225
هوای فرودین در گلستان میخانه میسازد
سبو از غنچه میریزد ز گل پیمانه میسازد
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 10
هوای کوی او آوارهام از خانه میسازد
فسون او پدر را از پسر بیگانه میسازد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 249
چو عریان شد چمن مرغ از ضرورت خانه میسازد
چو قحط گل بود بلبل به آب و دانه میسازد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 250
فرنگیطلعتی کز دین مرا بیگانه میسازد
اگر در کعبه رو میآورد بتخانه میسازد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3013
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

