Toggle stanza 1
چو عریان شد چمن مرغ از ضرورت خانه می‌سازد
1

چو عریان شد چمن مرغ از ضرورت خانه می‌سازد

چو قحط گل بود بلبل به آب و دانه می‌سازد

2

چو بر بام و در مردم نشیند جغد ناسازست

مبارک پی بود آن دم که با ویرانه می‌سازد

3

ز دشمن خیل در خیل از محبت گوشهٔ چشمی

فسون جاودان را معجزه افسانه می‌سازد

4

محبت جزو جزوم را ز هم بی‌تاب‌تر دارد

تجلی ذره ذره کوه را پروانه می‌سازد

5

پیام نوبهاری، تا نگوید ابر نوروزی

کلید باغ را کی شاخ گل دندانه می‌سازد

6

به چشم کم نباید دید قدر زیردستان را

فلک صدجا سبو گل می‌کند پیمانه می‌سازد

7

به جز زلف پریشان در خیالم نگذرد چیزی

پری را گوشهٔ ویرانه‌ام دیوانه می‌سازد

8

مبادا برگ و بارم کم اگر افشانده‌ام تلخی

که شکّرخنده آن را نقل صد کاشانه می‌سازد

9

«نظیری» لازم عشق و جنون جنگ‌ست و ناسازی

تو معذوری به مردم، مردم فرزانه می‌سازد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور