Toggle stanza 1
خمار باده مهر دوستان را کینه می سازد
1

خمار باده مهر دوستان را کینه می سازد

کدورت صبح شنبه را شب آدینه می سازد

2

غباری از لباس فقر بر دل نیست صوفی را

به روی تازه به با خرقه پشمینه می سازد

3

رخش از حلقه خط می کند پیدا نظربازان

چه طوطیها زموم سبز این آیینه می سازد

4

ندارد نشأه سرجوش درد عالم امکان

مرا جان تازه یاد مردم پیشینه می سازد

5

صدف را دل دو نیم از گوهر دریا شکوهم شد

مرا از دیده ها مستور کی گنجینه می سازد؟

6

به نسبت آشنایی کن که با ناجنس پیوستن

ترا با خوش قماشی در نظرها پینه می سازد

7

به آسانی قدم بر اوج عزت می نهد صائب

گرانقدری که از حفظ مراتب زینه می سازد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور