Toggle stanza 1
سری که در ره او بی کلاه می گردد
1

سری که در ره او بی کلاه می گردد

فلک سوار چو خورشید و ماه می گردد

2

ز داغ لاله سیراب می توان دریافت

که دل ز باده گلگون سیاه می گردد

3

مبر ز قرب خسان آبروی خود زنهار

که کهربا سبک از برگ کاه می گردد

4

ز رهبران چه توقع، ز همرهان چه امید؟

مرا که نقش قدم سنگ راه می گردد

5

سیاه خیمه لیلی است پیش اهل جنون

دلی که سرمه ز برق نگاه می گردد

6

ز شرم عارض او نام ماه حلقه کند

نه هاله است که بر دور ماه می گردد

7

به خجلت گنه از عذر صلح کن صائب

که عذر پیش کریمان گناه می گردد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور