غزل شمارهٔ 6570
Toggle stanza 1عمر خود صرف نصیحت ساختم بی فایده
11
عمر خود صرف نصیحت ساختم بی فایده
در زمین شور تخم انداختم بی فایده
22
چون جرس از ناله بیهوده در این کاروان
خویشتن را از زبان انداختم بی فایده
33
بود وصل کعبه مقصود در بی توشگی
من به فکر زاد، موسم باختم بی فایده
44
بود در بی خانمانی عشرت روی زمین
من ز آب و گل عمارت ساختم بی فایده
55
هیچ نقشی بر مراد چشم من صورت نبست
سالها آیینه را پرداختم بی فایده
66
از سبک مغزی درین دریای بی ساحل چو موج
لنگر تمکین خود را باختم بی فایده
77
در خطرگاهی که دامن بر کمر بسته است کوه
من ز غفلت رخت خواب انداختم بی فایده
88
بود بیرون از جهت آن کعبه حاجت روا
من به هر جانب ز غفلت تاختم بی فایده
99
با وجود بی بری، در حلقه آزادگان
گردن دعوی چو سرو افراختم بی فایده
1010
چون دو لب تیغ دودم صائب ز بستن می شود
من چرا تیغ زبان را آختم بی فایده؟
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

