Toggle stanza 1
از زنگ کبر آینه خویش ساده کن
1

از زنگ کبر آینه خویش ساده کن

در زیر پا نظر کن و حج پیاده کن

2

چون مور مدتی کمر بندگی ببند

دیگر ز روی دست سلیمان، و ساده کن

3

سامان خاستن نبود شبنم مرا

ای مهر، دستگیری این اوفتاده کن

4

احسان آفتاب به مقدار روزن است

تا ممکن است روزن دل را گشاده کن

5

در قبضه تصرف چرخ زبون مباش

مردانه از سپهر مقوس کباده کن

6

بر توسن سبکرو همت سوار شو

خوشید را ز مرکب گردون پیاده کن

7

نقصان نکرده است کس از آب زندگی

نقد حیات خود همه را صرف باده کن

8

تا چون سبو عزیزان خراباتیان شوی

یک چند دستگیری هر اوفتاده کن

9

صائب هلاک ساده دلان است حسن دوست

تا ممکن است آینه خویش ساده کن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور