غزل شمارهٔ 6383
Toggle stanza 1از خود برون نرفته هوای سفر مکن
از خود برون نرفته هوای سفر مکن
این راه را به پای زمینگیر سر مکن
در قلزمی که ابر کرَم موج میزند
اندیشه چون حباب ز دامانِ تر مکن
گوهر چه صرفه می برد از روی سخت سنگ؟
تا ممکن است عربده با بدگهر مکن
با قصد کار بنده مأمور را چکار
در کارهای حق سخن از خیر و شر مکن
از زخم خار یک دهن خنده است گل
ای سست رگ ملاحظه از نیشتر مکن
سود سفر بود گذراندن ز همرهان
زنهار با رفیق موافق سفر مکن
معشوق تازه رو خط آزادی غم است
در گلشنی که سرو نباشد گذر مکن
ای زاهد فسرده، دل از عشق جمع دار
ای خون مرده دغدغه از نیشتر مکن
خواهی نریزد از مژهات اشک آتشین
در روی آفتاب جبینان نظر مکن
در توست هرچه میطلبی صائب از جهان
بیرون ز خود به هیچ مقامی سفر مکن
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ای دیده، بیش در رخ جانان نظر مکن
ور می کنی بر آن بت بیدادگر مکن
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1580
تا بر تو آشکار شود راز زندگی
خود را جدا ز شعله مثالِ شرر مکن
علامہ اقبالپیام مشرقنقشِ فرنگبخش 15 - پیغام برگسن
غیرت کن و ز آه برافروز شمع خویش
دریوزه فروغ ز شمس و قمر مکن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6384
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

