غزل شمارهٔ 6414
Toggle stanza 1بی درد مشکل است سخن گفتن این چنین
11
بی درد مشکل است سخن گفتن این چنین
رنگین شود سخن ز جگر سفتن این چنین
22
خامش نشین و خون جگر خور که می شود
خون غزال، مشک ز بنهفتن این چنین
33
بی نقش شو که خواب پریشان بینش است
آیینه وار نقش پذیرفتن این چنین
44
سیلاب شکوه است سخن چون گره شود
شد حرف من دراز ز ناگفتن این چنین
55
هر غنچه ای که هست هلاک شکفتن است
ما خوش برآمدیم به نشکفتن این چنین
66
کار من سیاه گلیم است در چمن
مانند داغ لاله به خون خفتن این چنین
77
زلف تو برد دین و دل و عقل و هوش من
شب پاک خانه را نتوان رفتن این چنین
88
آلوده می کند به هوس عشق پاک را
عذر گناه غیر پذیرفتن این چنین
99
از خواب ناز نرگس او وا نمی شود
در آفتابرو نتوان خفتن این چنین
1010
در پیش باطلان جهان حرف حق مگو
منصور شد هلاک ز حق گفتن این چنین
1111
کار من است صاب و این جان بی قرار
با دست رعشه دار گهر سفتن این چنین
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

