غزل شمارهٔ 5100

شاعر: صائب

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

قافیہ: انش

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 1

صنف: غزل

Toggle stanza 1
بس که زند موج نور سرو روانش
1

بس که زند موج نور سرو روانش

هاله ماه است طوق فاختگانش

2

قطره اشکی به روی نامه سیاهی است

چشمه حیوان ز انفعال دهانش

3

خشک چو سوزن شده است از عرق شرم

رشته مریم ز شرم موی میانش

4

شهپر سیمرغ بسته است به بازو

ناوک بی بال وپر ز زور کمانش

5

حلقه گردون به خاک راه فتاده است

تا برباید به قد همچو سنانش

6

گرچه لب غنچه سر به مهر حجاب است

نامه واکرده ای است پیش دهانش

7

چشمه خورشید را سراب شمارد

هرکه ببیند رخ ستاره فشانش

8

هر که به دامان آن نگار زند دست

خوش گذرد چون حنا بهار و خزانش

9

شاهسواری که من ربوده اویم

دست تصور نمی رسد به عنانش

10

هیچ نصیبی بغیر داغ ندارد

صائب مسکین ز سیر لاله ستانش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور