غزل شمارهٔ 5100
شاعر: صائب
Toggle stanza 1بس که زند موج نور سرو روانش
11
بس که زند موج نور سرو روانش
هاله ماه است طوق فاختگانش
22
قطره اشکی به روی نامه سیاهی است
چشمه حیوان ز انفعال دهانش
33
خشک چو سوزن شده است از عرق شرم
رشته مریم ز شرم موی میانش
44
شهپر سیمرغ بسته است به بازو
ناوک بی بال وپر ز زور کمانش
55
حلقه گردون به خاک راه فتاده است
تا برباید به قد همچو سنانش
66
گرچه لب غنچه سر به مهر حجاب است
نامه واکرده ای است پیش دهانش
77
چشمه خورشید را سراب شمارد
هرکه ببیند رخ ستاره فشانش
88
هر که به دامان آن نگار زند دست
خوش گذرد چون حنا بهار و خزانش
99
شاهسواری که من ربوده اویم
دست تصور نمی رسد به عنانش
1010
هیچ نصیبی بغیر داغ ندارد
صائب مسکین ز سیر لاله ستانش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

