غزل شمارهٔ 5101
Toggle stanza 1برسر حرف آمده است چشم سیاهش
11
برسر حرف آمده است چشم سیاهش
نو خط جوهر شده است تیغ نگاهش
22
آینه را پشت و رو ز هم نشناسد
میشکند دیگری هنوز کلاهش
33
گرچه لبش سر به مهر شرم و حجاب است
داد سخن می دهد زبان نگاهش
44
با همه کس گرم الفت است چو خورشید
ساده دل افتاده است روی چو ماهش
55
گرد برآورده است از صف دلها
گرچه ز طفلی است نی سوار سپاهش
66
دایره حیرت است حلقه زلفش
مرکز سرگشتگی است خال سیاهش
77
نیست زسامان حسن خویش خبردار
سیر سراپای خود نکرده نگاهش
88
آه اسیران نگشته است به گردش
نیست حصاری ز هاله روی چو ماهش
99
دست کشیده است از تصرف دلها
زلف نکویان ز شرم موی کلاهش
1010
گرنکند روی التفات به صائب
پرده شرم است عذر خواه نگاهش
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

