Toggle stanza 1
برسر حرف آمده است چشم سیاهش
1

برسر حرف آمده است چشم سیاهش

نو خط جوهر شده است تیغ نگاهش

2

آینه را پشت و رو ز هم نشناسد

میشکند دیگری هنوز کلاهش

3

گرچه لبش سر به مهر شرم و حجاب است

داد سخن می دهد زبان نگاهش

4

با همه کس گرم الفت است چو خورشید

ساده دل افتاده است روی چو ماهش

5

گرد برآورده است از صف دلها

گرچه ز طفلی است نی سوار سپاهش

6

دایره حیرت است حلقه زلفش

مرکز سرگشتگی است خال سیاهش

7

نیست زسامان حسن خویش خبردار

سیر سراپای خود نکرده نگاهش

8

آه اسیران نگشته است به گردش

نیست حصاری ز هاله روی چو ماهش

9

دست کشیده است از تصرف دلها

زلف نکویان ز شرم موی کلاهش

10

گرنکند روی التفات به صائب

پرده شرم است عذر خواه نگاهش

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور