Toggle stanza 1
چگونه درد خود از مردمان نهان دارم
1

چگونه درد خود از مردمان نهان دارم

که از شکستگی رنگ ترجمان دارم

2

نمانده است مرا در بساط جز آهی

هزار دشمن و یک تیر در کمان دارم

3

سراب را ز جگر تشنگان بادیه نیست

خجالتی که من از روی میهمان دارم

4

به مرگ قطع امید از خدنگ او نکنم

هنوز صبح امیدی ز استخوان دارم

5

گناهکار ندارد ز آیه رحمت

توقعی که من از خط دلستان دارم

6

سر نیاز مرا پایمال ناز مکن

که حق سجده بر آن خاک آستان دارم

7

اگر به دامن یوسف نمی رسد دستم

به این خوشم که سر راه کاروان دارم

8

درین بهار که دادم به دست عقل عنان

هزار سلسله دیوانگی زیان دارم

9

شکفتگی طلبم صائب از دل پر شور

ز شوره زار تمنای زعفران دارم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور