غزل شمارهٔ 4454
Toggle stanza 1خال از دمیدن خط بی انتظارم گردد
11
خال از دمیدن خط بی انتظارم گردد
چون مور پر برآردعمرش تمام گردد
22
از چشم او جهانی دارند مردمی چشم
آن آهوی رمیده تا با که رام گردد
33
از حیرت جمالش راه سخن ندارم
چون عاملی که باقیش مالاکلام گردد
44
دارد کمال هر چیز عین الکمال باخود
خود بوته گدازست چون مه تمام گردد
55
رویش سیاه سازند نام آوران عالم
همواره هر عقیقی کز بهرنام گردد
66
در کشور قناعت شام است صبح امید
صبح حریص تاریک از فکر شام گردد
77
چون گردهر که گردید باخاک ره برابر
از جنبش نسیمی عالی مقام گردد
88
در پرده خموشی است آسایش زبانها
خون است رزق شمشیر چون بی نیام گردد
99
صائب شود سر آمد در سر نوشت خوانی
روشن سواد هر کس از خط جام گردد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

