Toggle stanza 1
کم کم دل مرا غم واندیشه می خورد
1

کم کم دل مرا غم واندیشه می خورد

این باده عاقبت سر این شیشه می خورد

2

مسدود چون کنم که درین تنگنا مرا

بادی به دل ز روزن اندیشه می خورد

3

خون دل است روزی غم پیشگان فکر

بیچاره آن که روزی ازین پیشه می خورد

4

ضعفم رسیده است به جایی که پای من

از موجه هوا به دم تیشه می خورد

5

جایی که خون ز ناخن خورشید می چکد

فرهاد ساده لوح غم تیشه می خورد

6

نخلی است آسمان که دل ماست ریشه اش

این نخل سرکش آب ازین ریشه می خورد

7

پرورده اند شیشه افلاک را به زهر

بیچاره آن که زخمی ازین شیشه می خورد

8

موقوف یک پیاله بود زهد خشک من

از چشم شیر برق به این بیشه می خورد

9

صائب کجا رسد به هما استخوان ما

ما را چنین که آتش اندیشه می خورد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور