غزل شمارهٔ 4072
Toggle stanza 1کم کم دل مرا غم واندیشه می خورد
11
کم کم دل مرا غم واندیشه می خورد
این باده عاقبت سر این شیشه می خورد
22
مسدود چون کنم که درین تنگنا مرا
بادی به دل ز روزن اندیشه می خورد
33
خون دل است روزی غم پیشگان فکر
بیچاره آن که روزی ازین پیشه می خورد
44
ضعفم رسیده است به جایی که پای من
از موجه هوا به دم تیشه می خورد
55
جایی که خون ز ناخن خورشید می چکد
فرهاد ساده لوح غم تیشه می خورد
66
نخلی است آسمان که دل ماست ریشه اش
این نخل سرکش آب ازین ریشه می خورد
77
پرورده اند شیشه افلاک را به زهر
بیچاره آن که زخمی ازین شیشه می خورد
88
موقوف یک پیاله بود زهد خشک من
از چشم شیر برق به این بیشه می خورد
99
صائب کجا رسد به هما استخوان ما
ما را چنین که آتش اندیشه می خورد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

