Toggle stanza 1
مرا اگر چه کم از خاک راه می گیرند
1

مرا اگر چه کم از خاک راه می گیرند

ز من فروغ گهر مهر وماه می گیرند

2

بهوش باش که دیوانگان وادی عشق

غزال را به کمند نگاه می گیرند

3

مباش تند که نتوان ز آفتاب گرفت

تمنعی که ز رخسار ماه می گیرند

4

مدار دست ز دامان شب که غنچه دلان

گشایش از نفس صبحگاه می گیرند

5

مکن ز پاکی دامن به بیگناهان فخر

که که در دیار کرم بیگناه می گیرند

6

به مشت خار ضعیفان به چشم کم منگر

که سیل حادثه را پیش راه می گیرند

7

چگونه منکر عصیان شوی که اهل حساب

ز دست و پای تو اول گواه می گیرند

8

فغان ز پله انصاف این گرانجانان

که کوه درد مرا برگ کاه می گیرند

9

ز تاب آتش روی تو عافیت طلبان

به آفتاب قیامت پناه می گیرند

10

اگر چه گرمروان همچو برق در گذرند

ز نقش پای چراغی به راه می گیرند

11

ستمگران که به مظلوم می شوند طرف

ز غفلت آینه در پیش آه می گیرند

12

به قدر آنچه شوی پست سربلندشوی

عیار جاه عزیزان ز چاه می گیرند

13

شکستن دل ما را پری رخان صائب

کم از شکستن طرف کلاه می گیرند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور