غزل شمارهٔ 5073

Toggle stanza 1
تا بی نشان کشم نفسی بر هوای خویش
1

تا بی نشان کشم نفسی بر هوای خویش

چون گردباد محو کنم نقش پای خویش

2

مستغنی از بهارم وآسوده ازخزان

در دشت ساده دل بی مدعای خویش

3

خلوتگهم ز بکر معانی است پرزحور

آماده است جنت من درسرای خویش

4

ازآب زندگی نکشم منت حیات

چون خضر،سبزم از سخن جانفزای خویش

5

رد و قبول خلق به یک سو نهاده ام

یکروی ویک جهت شده ام با خدای خویش

6

ساکن زآرمیدگی من بود زمین

گردون ز جا رود چو درآیم زجای خویش

7

صائب مرا به باغ وبهار احتیاج نیست

صد باغ دلگشاست مرا از نوای خویش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور