غزل شمارهٔ 38
Toggle stanza 1ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش
11
ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش
با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش
22
دشمن به دشمن آن نپسندد که بیخرد
با نفس خود کند به مراد و هوای خویش
33
از دست دیگران چه شکایت کند کسی
سیلی به دست خویش زند بر قفای خویش
44
دزد از جفای شحنه چه فریاد میکند
گو گردنت نمیزند الا جفای خویش
55
خونت برای قالی سلطان بریختند
ابله چرا نخفتی بر بوریای خویش
66
گر هر دو دیده هیچ نبیند به اتفاق
بهتر ز دیدهای که نبیند خطای خویش
77
چاه است و راه و دیدهٔ بینا و آفتاب
تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
88
چندین چراغ دارد و بیراه میرود
بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش
99
با دیگران بگوی که ظالم به چه فتاد
تا چاه دیگران نکنند از برای خویش
1010
گر گوش دل به گفتهٔ سعدی کند کسی
اول رضای حق طلبد پس رضای خویش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
هر کس نشسته شاد به کام و هوای خویش
بیچاره من اسیر دل مبتلای خویش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1203
کشتی مرا ز هجر رخ جانفزای خویش
ای ناخدای ترس بترس از خدای خویش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 503
از ترک مدعاست دل من به جای خویش
آسوده ام ز خاطر بی مدعای خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5071
از جا نمی روم چو سپند از نوای خویش
آتش زنم به محفل و باشم به جای خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5072
تا بی نشان کشم نفسی بر هوای خویش
چون گردباد محو کنم نقش پای خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5073
حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش
آیینه راخبر نبود از صفای خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5074

