Toggle stanza 1
ز ناروایی خود این چنین که خوار شدم
1

ز ناروایی خود این چنین که خوار شدم

به حیرتم که چسان خرج روزگار شدم

2

درین قلمرو آفت ز ناتوانیها

به هر کجا که نشستم خط غبار شدم

3

تو شاد باش که من همچو غنچه تصویر

خجل ز آمدن و رفتن بهار شدم

4

ز وحشتی که نکردند آهوان از من

به آشنایی لیلی امیدوار شدم

5

همان چو گرد یتیمی فزود قیمت من

ز بردباری خود گرچه خاکسار شدم

6

نمانده بود ز دل جز غبار افسوسی

ز خواب بیخبریها چو هوشیار شدم

7

همان ز سوزن کوته نظر در آزارم

اگرچه همچو مسیحا فلک سوارشدم

8

چه حاجت است به آغوش همچو موج مرا

چنین که محو در آن بحر بیکنار شدم

9

به پشت پاست مرا همچو لاله دایم چشم

ز دل سیاهی خود بس که شرمسار شدم

10

به گنج راه نبردم درین خراب آباد

اگرچه همچو زبان در دهان مار شدم

11

ز آب من جگر تشنه ای نشد سیراب

مرا ازین چه که چون گوهر آبدار شدم

12

ز اختیار مزن دم درین جهان صائب

که من ز راه ادب صاحب اختیار شدم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور