غزل شمارهٔ 6933
Toggle stanza 1بر خاک راه اگر گذری مشکبو کنی
11
بر خاک راه اگر گذری مشکبو کنی
در سنگ اگر نظر کنی آیینه رو کنی
22
استاده است تیشه به کف عشق بت شکن
دل را مباد بتکده آرزو کنی
33
ای واعظ فسرده نفس، چند همچو نِی
خود را به کار خلق به زور گلو کنی؟
44
معراج دوش خلق رود زیر بار تو
افتادگی شعار اگر چون سبو کنی
55
از چشمه سار نسبت اگر آب خورده ای
از اشک تاک آب به پای کدو کنی
66
آن گوهر نهفته که خورشید داغ اوست
در مشت خاک توست اگر جستجو کنی
77
(عمر بهار چون شفق صبح بی بقاست
با آفتاب زرد خزان به که خو کنی)
88
در هیچ چشمه آب نمازی نمانده است
صائب مگر به خون دل خود وضو کنی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

