غزل شمارهٔ 3678

شاعر: صائب

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: رگردد

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: غزل

Toggle stanza 1
ز درد و داغ، دل تیره دیده ور گردد
1

ز درد و داغ، دل تیره دیده ور گردد

زمین سوخته روشن به یک شرر گردد

2

چنان که می شود آتش بلند از دامن

ز نامه شوق ملاقات بیشتر گردد

3

بود حلاوت عشاق در گرفتاری

ز بند، حوصله نی پر از شکر گردد

4

شود ز هاله کمربسته حسن ماه تمام

ز طوق فاختگان سرو دیده ور گردد

5

خط مسلمی آفت است گمنامی

سیاه روز عقیقی که نامور گردد

6

ز دست دامن آوارگی مده زنهار

که تنگ دامن صحرا ز راهبر گردد

7

غریب نیست شود مشک، اشک خونینش

ز دور خط تو هر دیده ای که برگردد

8

به زیر پای کسی کز سر جهان خیزد

فلک چو سبزه خوابیده پی سپر گردد

9

حضور صافدلان زنگ می برد از دل

که آب، سبز محال است در گهر گردد

10

عرق به دامنم از چهره پاک خواهد کرد

ز اشتیاقم اگر یار باخبر گردد

11

مکن به ریختن خون ز چشم تر امساک

که خون مرده دلان خرج نیشتر گردد

12

دلم ز چین جبینش چو بید می لرزد

سفینه مضطرب از موجه خطر گردد

13

شود گشادگیش قفل بستگی صائب

ز هر دری که گدا ناامید برگردد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور