غزل شمارهٔ 1666

شاعر: صائب

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ادست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 6

صنف: غزل

Toggle stanza 1
مرا ز پیر خرابات این سخن یادست
1

مرا ز پیر خرابات این سخن یادست

که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست

2

تهی است چشم تو از سرمه سلیمانی

وگرنه شیشه گردون پر از پریزادست

3

ز کلفت است خطر بیش سخت رویان را

که زنگ، تشنه آیینه های فولادست

4

ازان به زندگی خویش خلق می لرزند

که دایم از نفس این شمع در ره بادست

5

ز کار خویش هنرمند را نصیبی نیست

ز جوی شیر به جز خون چه رزق فرهادست؟

6

مشو ز دیدن رخسار نوخطان غافل

اگر چه مشق جنون بی نیاز از استادست

7

ز هر نسیم دلش همچو بید می لرزد

ز برگریز خزان سرو اگر چه آزادست

8

من از رسیدن روزی به خویش دانستم

که رزق مردم بی دست و پا خدادادست

9

زبان شانه درازست بر سر عالم

ز نسبتی که سر زلف را به شمشادست

10

ز بیم سیل خراب است خانه معمور

ز گنج، خانه ویرانه صائب آبادست

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور