غزل شمارهٔ 4469
شاعر: صائب
Toggle stanza 1چون آفتاب هر کس روشن ضمیر باشد
11
چون آفتاب هر کس روشن ضمیر باشد
ذرات عالم اورا فرمان پذیرباشد
22
نقش مرادعالم در خانه اش زند موج
آن را که بالش از خشت فرش از حصیرباشد
33
دشمن مطیع گردد چون نفس شد مسخر
مارست تازیانه مرکب چو شیرباشد
44
فقرست و تنگدستی سرمایه شجاعت
از آدمی گریزد شیری که سیر باشد
55
از دشمن ملایم زنهار برحذر باش
چون سگ خموش افتادناگاه گیرباشد
66
ازطبع سرکه تندی بیرون نمی برد سال
جاهل همان گزنده است هرچندپیرباشد
77
کف را چه وزن باشدپیش شکوه دریا
در چشم بی نیازان دنیا حقیر باشد
88
تا در بساط هستی یک مرغ می زند بال
حاشا که دیده دام از صید سیرباشد
99
از بند اعتبارات هرکس برون نیاید
گربرفلک برآیدصائب اسیرباشد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

