غزل شمارهٔ 4470
Toggle stanza 1دولت چو نیست باقی بر باد رفته باشد
11
دولت چو نیست باقی بر باد رفته باشد
خوابی که از خیال است از یاد رفته باشد
22
از جمع و خرج هستی چون حاصلی نداریم
اوراق زندگانی بر باد رفته باشد
33
هرکس که زندگی را در بندگی سرآورد
امید هست از اینجا آزاد رفته باشد
44
زین صیدگاه ما را دلبستگی به دام است
چون دام هست در خاک صیاد رفته باشد
55
پیچیده است در کوه آواز تیشه او
هرچند از نظرها فرهاد رفته باشد
66
در جمع کردن دل کوشش به جاست ما را
گر زین خرابه یک دل آباد رفته باشد
77
از امتداد هجران ترسی که دارم این است
کز یاد او مبادا بیداد رفته باشد
88
بر عمر رفته افسوس صاحبدلان ندارند
خرمن چو پاک گردید گو باد رفته باشد
99
بعد از هلاک گشتن دردی که دارم این است
کز دل غمش مبادا ناشاد رفته باشد
1010
با یاد آن یگانه صائب اگر دو عالم
از یاد رفته باشد از یاد رفته باشد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

