Toggle stanza 1
جان را به دم خنجر قاتل برسانم
1

جان را به دم خنجر قاتل برسانم

طوفان زده خویش به ساحل برسانم

2

چندان مرو ای جان که من از گریه شادی

آبی به کف خنجر قاتل برسانم

3

موجم که به هر آمدن و رفتن ازین بحر

فیضی به لب تشنه ساحل برسانم

4

صد بار جرس گشتم و پاس ادب عشق

نگذاشت که آواز به محمل برسانم

5

استادگی من نه پی راحت خویش است

درمانده خضرم که به منزل برسانم

6

از کشتن من رنگ رخش آب دگر یافت

کو دست که آیینه به قاتل برسانم؟

7

مفت است اگر از سفر پر خطر عشق

نقش قدم خویش به منزل برسانم

8

سرچشمه صحرای جنون زهره شیرست

خود را ز پی نو سفر دل برسانم

9

از اهل دل امروز کسی طالب دل نیست

چون غنچه چرا خون خورم و دل برسانم؟

10

کو رهبر توفیق، کز این غمکده صائب

خود را به سلامتکده دل برسانم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور