غزل شمارهٔ 5910
Toggle stanza 1جان را به دم خنجر قاتل برسانم
11
جان را به دم خنجر قاتل برسانم
طوفان زده خویش به ساحل برسانم
22
چندان مرو ای جان که من از گریه شادی
آبی به کف خنجر قاتل برسانم
33
موجم که به هر آمدن و رفتن ازین بحر
فیضی به لب تشنه ساحل برسانم
44
صد بار جرس گشتم و پاس ادب عشق
نگذاشت که آواز به محمل برسانم
55
استادگی من نه پی راحت خویش است
درمانده خضرم که به منزل برسانم
66
از کشتن من رنگ رخش آب دگر یافت
کو دست که آیینه به قاتل برسانم؟
77
مفت است اگر از سفر پر خطر عشق
نقش قدم خویش به منزل برسانم
88
سرچشمه صحرای جنون زهره شیرست
خود را ز پی نو سفر دل برسانم
99
از اهل دل امروز کسی طالب دل نیست
چون غنچه چرا خون خورم و دل برسانم؟
1010
کو رهبر توفیق، کز این غمکده صائب
خود را به سلامتکده دل برسانم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

