Toggle stanza 1
گر چنین شویَد غبار زهد از دل باده‌ام
1

گر چنین شویَد غبار زهد از دل باده‌ام

بادبان کشتی می می‌شود سجاده‌ام

2

چون نگردد آب در چشم جهان از دیدنم

از یتیمی در غریبی چون گهر افتاده‌ام

3

عالم قسمت ندارد سیر چشمی همچو من

قانع از خرمن به برگ کاه چون بیجاده‌ام

4

شسته‌ام دست از لباس زود سیر نوبهار

همچو سرواز برگریز نیستی آزاده‌ام

5

باطنم از جوهر ذاتی است پر نقش و نگار

گرچه چون آیینه در ظاهر زمین ساده‌ام

6

نیست ناخن گیر دل‌های عزیزان ورنه من

ناوک خارا شکافم این چنین کاستاده‌ام

7

زردرویی می‌کشم چون نی ز همراهان خویش

من که از ذوق سفر هرگز کمر نگشاده‌ام

8

عاجزم در عقده دل گرچه صائب بارها

عقده سر در گم افلاک را بگشاده‌ام

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور