غزل شمارهٔ 5283
Toggle stanza 1فکر حاصل ره ندارد در دل آزاده ام
11
فکر حاصل ره ندارد در دل آزاده ام
تخم خال عیب باشد در زمین ساده ام
22
قطره بی ظرفم اما چون به جوش آید دلم
می کند تنگی خم گردون به جوش باده ام
33
گرچه صحرایی است بر مشت غبارم چشم مور
دربغل دارد فلکها را دل بگشانده ام
44
هیچ کس را دل نمی سوزد به من چون آفتاب
گرچه از بام بلند آسمان افتاده ام
55
اختیاری نیست سیر موجه بیتاب من
سالها شد از بام بلند آسمان افتاده ام
66
می زنم در لامکان پر با پریزادان قدس
پشت بردیوار جسم از کاهلی ننهاده ام
77
گردش چشمی که من زان دشمن دین دیده ام
بادبان کشتی می می کند سجاده ام
88
از بزرگان دیدن دربان مرا دلسرد ساخت
کرد یک دیدن ز صد نادیدنی آزاده ام
99
می شود قفل خموشی غنچه منقار او
گر شود آیینه طوطی ضمیر ساده ام
1010
انتظار همرهان صائب عنانگیر من است
ورنه من عمری است تا پرواز را آماده ام
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

