Toggle stanza 1
نمی توان ز سخن ساختن خموش مرا
1
نمی توان ز سخن ساختن خموش مرا
که چون صدف ز دهان است رزق گوش مرا
2
اگر چه صحبت من غم زداست همچو شراب
به روی تلخ، حریفان کنند نوش مرا
3
ز آفتاب بود روشناییم چون لعل
نمی توان به نفس ساختن خموش مرا
4
مرا ز کوی خرابات پای رفتن نیست
مگر به خانه برد محتسب به دوش مرا
5
نکرده بود تماشا هنوز قامت راست
که شد خرام تو سیلاب عقل و هوش مرا
6
چنان ز سردی عالم فسرده دل شده ام
که روی گرم نمی آورد به جوش مرا
7
چنان ز تنگی این بوستان در آزارم
که صبح عید بود روی گلفروش مرا
8
خوشم به صحبت بلبل که می برد صائب
به سیر عالم دیگر ز هر خروش مرا

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور