غزل شمارهٔ 623
Toggle stanza 1نمی توان ز سخن ساختن خموش مرا
11
نمی توان ز سخن ساختن خموش مرا
که چون صدف ز دهان است رزق گوش مرا
22
اگر چه صحبت من غم زداست همچو شراب
به روی تلخ، حریفان کنند نوش مرا
33
ز آفتاب بود روشناییم چون لعل
نمی توان به نفس ساختن خموش مرا
44
مرا ز کوی خرابات پای رفتن نیست
مگر به خانه برد محتسب به دوش مرا
55
نکرده بود تماشا هنوز قامت راست
که شد خرام تو سیلاب عقل و هوش مرا
66
چنان ز سردی عالم فسرده دل شده ام
که روی گرم نمی آورد به جوش مرا
77
چنان ز تنگی این بوستان در آزارم
که صبح عید بود روی گلفروش مرا
88
خوشم به صحبت بلبل که می برد صائب
به سیر عالم دیگر ز هر خروش مرا

