غزل شمارهٔ 5456

Toggle stanza 1
عشق را در بند جسم از پیچ و تاب افکنده‌ایم
1

عشق را در بند جسم از پیچ و تاب افکنده‌ایم

خضر را در دام از موج سراب افکنده‌ایم

2

با سیه‌مستان غفلت تازه رو برمی‌خوریم

پیش پای سایه فرش آفتاب افکنده‌ایم

3

دوربینان بر فراز کوه بیدارند و ما

در ره سیل حوادث رخت خواب افکنده‌ایم

4

چون سمندر غوطه در دریای آتش خورده‌ایم

تا ز روی آتشین او نقاب افکنده‌ایم

5

با خیال روی او تا آشنا گردیده‌ایم

پرده بیگانگی بر روی خواب افکنده‌ایم

6

زان رخ گلگون به خون دل قناعت کرده‌ایم

مهر گل از دوربینی بر گلاب افکنده‌ایم

7

زاهدان خشک می‌ترسند از برق فنا

ما بر این آتش ز تردستی کباب افکنده‌ایم

8

در چنین بحری که موجش می‌رباید کوه را

کشتی بی‌لنگر خود چون حباب افکنده‌ایم

9

می‌شود آسان ز همت مشکل عالم، که ما

بارها گنجشک خود را بر عقاب افکنده‌ایم

10

همچو چشم دلبران صائب مدار خویش را

از سیه‌مستی به بیداری و خواب افکند‌ایم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور