غزل شمارهٔ 5887
Toggle stanza 1چون صبح خنده با جگر چاک می زنیم
11
چون صبح خنده با جگر چاک می زنیم
در موج خیز خون نفس پاک می زنیم
22
هر جا که موج حادثه ابرو بلند کرد
ما چون حباب پیرهنی چاک می زنیم
33
همت به هیچ مرتبه راضی نمی شود
در دام، فال حلقه فتراک می زنیم
44
در سردسیر خاک که یک روی گرم نیست
جوشی به زور شعله ادراک می زنیم
55
چون کاروان ریگ به منزل نمی رسیم
چندان که قطره بر ورق خاک می زنیم
66
ناخن حریف آبله دل نمی شود
بر قلب شیشه خانه افلاک می زنیم
77
صائب کدام غبن به این می رسد که ما
داریم می به ساغر و تریاک می زنیم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

