Toggle stanza 1
دل به سر رفته است تا آن نقش پا را دیده است
1

دل به سر رفته است تا آن نقش پا را دیده است

فرصتش بادا که محراب دعا را دیده است

2

می پرد چشمش که خورشید از کجا پیدا شود

شبنم ما در فنای خود بقا را دیده است

3

ای غزال چین چه پشت چشم نازک می کنی؟

چشم ما آن چشمهای سرمه سا را دیده است

4

در پناه طره او گل ننازد چون به خویش؟

بر سر خود سایه بال هما را دیده است

5

از دم سرد حریفان کی شود افسرده دل؟

شمع ما پشت سر چندین صبا را دیده است

6

شعله جواله را طعن گرانجانی زند

هر که وقت رقص آن گلگون قبا را دیده است

7

پشت دست از پنجه مرجان گذارد بر زمین

بحر تا تردستی مژگان ما را دیده است

8

دام راه ما خشن پوشان نگردد موج صوف

چشم ما چین جبین بوریا را را دیده است

9

صائب این دل کز حریم سینه ام بی جا نشد

رفته از جا تا اداهای بجا را دیده است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور