غزل شمارهٔ 1173
Toggle stanza 1هر نظر بازی که آن لبهای خندان دیده است
11
هر نظر بازی که آن لبهای خندان دیده است
برگ عیش عالمی در غنچه پنهان دیده است
22
از گریبان لعل را چون اخگر اندازد برون
تا لب لعل تراکان بدخشان دیده است
33
چون نسازد ناله گرمش جگرها را کباب؟
بلبل ما بارها داغ گلستان دیده است
44
زنگ ظلمت از دل تاریک ما نتوان زدود
داغ چندین شمع روشن این شبستان دیده است
55
عقل کوته بین ز بیم حشر می لرزد به خود
عشق در بیداری این خواب پریشان دیده است
66
از سواد شهر اگر رم می کند عذرش بجاست
گوشه چشمی که مجنون از غزالان دیده است
77
چون ز نسیان یاد کنعان را نیندازد به چاه؟
این نوازشها که ماه مصر از اخوان دیده است
88
آیه رحمت شمارد پیچ و تاب مار را
هر که چین منع از ابروی دربان دیده است
99
حال جان پاک را در قید تن داند که چیست
هر که ماه مصر را در چاه و زندان دیده است
1010
هر که صائب آب زد بر آتش خشم و غضب
چون خلیل الله در آتش گلستان دیده است
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

