غزل شمارهٔ 1172
Toggle stanza 1دل به سر رفته است تا آن نقش پا را دیده است
11
دل به سر رفته است تا آن نقش پا را دیده است
فرصتش بادا که محراب دعا را دیده است
22
می پرد چشمش که خورشید از کجا پیدا شود
شبنم ما در فنای خود بقا را دیده است
33
ای غزال چین چه پشت چشم نازک می کنی؟
چشم ما آن چشمهای سرمه سا را دیده است
44
در پناه طره او گل ننازد چون به خویش؟
بر سر خود سایه بال هما را دیده است
55
از دم سرد حریفان کی شود افسرده دل؟
شمع ما پشت سر چندین صبا را دیده است
66
شعله جواله را طعن گرانجانی زند
هر که وقت رقص آن گلگون قبا را دیده است
77
پشت دست از پنجه مرجان گذارد بر زمین
بحر تا تردستی مژگان ما را دیده است
88
دام راه ما خشن پوشان نگردد موج صوف
چشم ما چین جبین بوریا را را دیده است
99
صائب این دل کز حریم سینه ام بی جا نشد
رفته از جا تا اداهای بجا را دیده است
Sources
Persian text source: Ganjoor

