غزل شمارهٔ 6545

Toggle stanza 1
ای دل گشاد کار خود از آن و این مجو
1

ای دل گشاد کار خود از آن و این مجو

این قفل را کلید ز هر آستین مجو

2

روی دل از خسیس نهادان طلب مکن

از خار و خس ملایمت یاسمین مجو

3

حال دل گرفته به هر بی بصر مگوی

از دوزخی کلید بهشت برین مجو

4

زنبور کافرند سراسر ستارگان

زنهار ازین سیاه دلان انگبین مجو

5

خواهی که بر تو آتش سوزان شود بهشت

امداد چون خلیل ز روح الامین مجو

6

بشناس استخوان و طباشیر را ز هم

از صبح اولین، نفس راستین مجو

7

در هر کس آنچه هست همان را ازو طلب

لنگر ز آسمان، حرکت از زمین مجو

8

آرامش دل تو برون است از آب و گل

در دامن آنچه گم شود از آستین مجو

9

شایستگی کلید بود قفل بسته را

از سنگ، آب بی جگر آتشین مجو

10

نتوان به بال عاریه بیرون شدن ز خویش

در وادی طلب مدد از آن و این مجو

11

گم کرده تو از تو برون نیست، زینهار

گاهی ز آسمان و گهی از زمین مجو

12

از دست رعشه دار پریشان شود رقم

از دل رمیدگان سخن دلنشین مجو

13

از دیده می دهند خبر پاک دیدگان

خار گمان ز نرگس عین الیقین مجو

14

هرگز ز قفل، قفل گشایش ندیده است

صائب گشایش از دل اندوهگین مجو

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور