غزل شمارهٔ 6544
Toggle stanza 1در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو
11
در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو
عالم پُر است از تو و خالی است جای تو
22
هر چند کائنات گدای در تو اند
یک آفریده نیست که داند سرای تو
33
تاج و کمر چو موج و حباب است ریخته
در هر کنارهای ز محیط سخای تو
44
آیینهخانهای است پر از آفتاب و ماه
دامان خاک تیره ز موج صفای تو
55
هر غنچه را ز حمد تو جزوی است در بغل
هر خار میکُند به زبانی ثنای تو
66
یک قطره اشک سوخته، یک مهره گِل است
دریا و کان نظر به محیط سخای تو
77
خاک سیه به کاسه نمرود میکند
هر پشهای که بال زند در هوای تو
88
در مشت خاک من چه بود لایق نثار؟
هم از تو جان ستانم و سازم فدای تو
99
عام است التفات کهن خرقه عقول
تشریف عشق تا به که بخشد عطای تو
1010
غیر از نیاز و عجز که در کشور تو نیست
این مشت خاک تیره چه دارد سزای تو؟
1111
عمر ابد که خضر بود سایه پرورش
سروی است پست بر لب آب بقای تو
1212
صائب چه ذره است و چه دارد فدا کند؟
ای صد هزار جان مقدس فدای تو
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
هر شب منم فتاده به گرد سرای تو
تا روز آه و ناله کنم از برای تو
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1679
جانا توی کلیم و منم چون عصای تو
گه تکیه گاه خلقم و گه اژدهای تو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2236
ای بیش از آنکه در قلم آید ثنای تو
واجب بر اهل مشرق و مغرب دعای تو
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 49 - در ستایش ملکه ترکان خاتون
مپسند پر ز داغ کنم از جفای تو
آن کیسه ها که دوخته ام بر وفای تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6542

