غزل شمارهٔ 812
Toggle stanza 1دلگیر کند غنچه من صبح وطن را
11
دلگیر کند غنچه من صبح وطن را
در خاک کند کلفت من سرو چمن را
22
یوسف نه متاعی است که در چاه بماند
از دیده بدخواه چه پرواست سخن را؟
33
از داغ ملامت جگر ما نهراسد
از چشم سهیل است چه اندیشه یمن را؟
44
زودا که شود برگ نشاطش کف افسوس
باغی که دهد راه سخن زاغ و زغن را
55
آن سرمه که من از نفس سوخته دارم
در بیضه نفس گیر کند مرغ چمن را
66
چون شمع به تدریج ازین خرقه برون آی
مگذار به شمشیر اجل کار بدن را
77
بی خون جگر، معنی رنگین ندهد روی
چون نافه بریدند به خون، ناف سخن را
88
مشتاق ترا مرگ عنانگیر نگردد
شوق تو کند جامه احرام، کفن را
99
بر مسند عزت به غریبی چو نشینی
از یاد مبر چشم براهان وطن را
1010
آزاده روان تشنه اسباب هلاکند
بی تابی منصور دهد تاب رسن را
1111
یک بار هم از چهره جان گرد بیفشان
تا چند توان داد صفا، خانه تن را؟
1212
صائب چه خیال است شود همچو نظیری؟
عرفی به نظیری نرسانید سخن را
زمین

