غزل شمارهٔ 813
Toggle stanza 1تسکین ندهد خوردن می سوز درون را
11
تسکین ندهد خوردن می سوز درون را
آتش بود این آب، جگر تشنه خون را
22
راندن نکند خیرگی از طبع مگس دور
اندیشه ز خواری نبود مرد دون را
33
از پیشروان دل نگرانی نتوان برد
پیوسته بود چشم ز پی راهنمون را
44
نگذاشت ز سر، سرکشی آن زلف ز آهم
حرفی است که در مار اثرهاست فسون را
55
عقل است که موقوف به کسب است کمالش
حاجت به معلم نبود مشق جنون را
66
صائب مکن از بخت طمع برگ فراغت
کز باده نصیبی نبود جام نگون را

