غزل شمارهٔ 4311
Toggle stanza 1خالش خبر ز سر دهانم نمیدهد
11
خالش خبر ز سر دهانم نمیدهد
زان راز سر به مهر نشانم نمیدهد
22
شد بسته راه خیر به نوعی که آن دهن
یک بوسه آشکار و نهانم نمیدهد
33
هرچند شد ز حلقه خط پای در رکاب
زلفش همان به دست عنانم نمیدهد
44
چون خال سوخت تخم امید من و هنوز
لعل لبش به آب نشانم نمیدهد
55
با آن که عمرهاست پریشان اوست دل
شیرازهای ز موی میانم نمیدهد
66
فریاد کز سیاه دلی خط عنبرین
راه سخن به کنج دهانم نمیدهد
77
دست از میان زلف تو کوته نمیکنم
تا از دل رمیده نشانم نمیدهد
88
در زیر لب مراست سخنهای آتشین
چون شمع اشک و آه امانم نمیدهد
99
دیگر چه واقع است که آن چشم خوابناک
در پرده رطلهای گرانم نمیدهد
1010
هرچند چون قلم دلم از درد شد دو نیم
حرف شکایتی به زبانم نمیدهد
1111
کی میکنم نظر به خرامش که همچو موج
بیطاقتی به آب روانم نمیدهد
1212
صائب منم که کوه غم و درد روزگار
استادگی به طبع روانم نمیدهد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

