غزل شمارهٔ 4312
Toggle stanza 1آن را که عشق بخت جوانی نمی دهد
11
آن را که عشق بخت جوانی نمی دهد
از حادثات خط امانی نمی دهد
22
خاکسترش چو فاخته گویا نمی شود
هر کس که دل به سرو جوانی نمی دهد
33
خال تو در گرفتن دلهای بیقرار
فرصت به هیچ مور میانی نمی دهد
44
در هیچ بوسه نیست که آن لعل روح بخش
جانی نمی ستاند و جانی نمی دهد
55
رنگ شکسته کم ز زبان شکسته نیست
ما را چه شد که شرم زبانی نمی دهد
66
خواهد روان تشنه ما کار خویش کرد
از آب اگر چه خضر نشانی نمی دهد
77
با خون دل بساز که چرخ سیاه دل
بی خون به لاله سوخته نانی نمی دهد
88
چو طفل نوسوار سپهر سبک رکاب
هرگز مرا به دست عنانی نمی دهد
99
تا همچو ماه نو نکنی قد خود دوتا
هرگز ترا فلک لب نانی نمی دهد
1010
تا قد همچو تیر ترا نشکند سپهر
از قامت خمیده کمانی نمی دهد
1111
صائب تهی است جیب و کنارش ز برگ عیش
هر کس که دل به غنچه دهانی نمی دهد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

