غزل شمارهٔ 163
Toggle stanza 1پرده ظلمت نپوشد چشم حیران مرا
11
پرده ظلمت نپوشد چشم حیران مرا
شمع کافوری است بیداری شبستان مرا
22
بخیه انجم اگر بندد دهان صبح را
می توان کردن رفو چاک گریبان مرا
33
دیده شیران نیستان را دعای جوشن است
نیست پروایی ز اشک گرم مژگان مرا
44
دامن پاکان ندارد احتیاج شستشو
اشک شبنم دیده شورست بستان مرا
55
هر حبابی مهره گل گردد از گرد گناه
بحر رحمت از کرم شوید چو دامان مرا
66
از سیه روزی نیم غمگین که چون موج سراب
شب کند شیرازه، اوراق پریشان مرا
77
صائب از اندیشه سامان دل من فارغ است
آن که سر داده است، خواهد داد سامان مرا
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بسکه چونگل پردهها بر پرده شد سامان مرا
پیرهن در جلوه آبمگرکنی عریان مرا
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 123
رخصت نظارهایگر میدهد جانان مرا
میکشد خاکستر خود در ته دامان مرا
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 124
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3
چهره شد نیلوفری از سیلی اخوان مرا
خوش گلی آخر شکفت از گلشن احزان مرا
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 162
چشم بر خورشید تابان نیست ویران مرا
کرم شب تابی برافروزد شبستان مرا
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 164
برگ کاهی نیست کشت نابسامان مرا
خوشه از اشک پشیمانی است دهقان مرا
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 165

