غزل شمارهٔ 4004
شاعر: صائب
Toggle stanza 1ز دل خیال میانش به در نمیآید
11
ز دل خیال میانش به در نمیآید
ز لفظ معنی پیچیده بر نمیآید
22
نظر ز عارض او برنمیتوانم داشت
بهشت اگر چه مرا در نظر نمیآید
33
پیام لطف تو با عاشق اختیاری نیست
گرفتگی ز نسیم سحر نمیآید
44
به باددستی طوفان چه میکند لنگر
شکیب با دل خودکام برنمیآید
55
شرر به آتش سوزنده بازگشت نمود
حضور خاطر ما از سفر نمیآید
66
ز آبگینه او بر دلم غباری نیست
که عاشقی ز پریشان نظر نمیآید
77
سبوی باده دل تنگ در جهان نگذاشت
ز دست بسته مگو کار برنمیآید
88
دلم دونیم شد از دیدنش که میگوید
که کار تیغ ز موی کمر نمیآید
99
چرا ز بیم کنار از کنار میگذری
ترا که موی میان در نظر نمیآید
1010
ازین چه سود که دریاست در گره او را
چو دفع تشنهلبی از گهر نمیآید
1111
ز شرم خنده او استخوان صبح گداخت
شکر به حسن گلوسوز برنمیآید
1212
که بر چراغ دل من زد آستین صائب
که بوی سوختگی از جگر نمیآید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

