Toggle stanza 1
ز ماه نو سفرم تا خبر نمی آید
1

ز ماه نو سفرم تا خبر نمی آید

حضور خاطر من از سفر نمی آید

2

غم زمانه چنان تنگ کرده دایره را

که صبح را نفس از سینه نمی آید

3

فشرد پنجه عقل بلند بازو را

کسی به تاک زبردست برنمی آید

4

چگونه بی سبب آید ز دل سخن به زبان

گهر به پای خود از بحر برنمی آید

5

سخن شکسته تراود ز کلک پر سخنم

چها به شاخ ز جوش ثمر نمی آید

6

گهر به خامه من همچو اشک در تاک است

چه سود جوهریی در نظر نمی آید

7

رگ بریده تاک از گریستن بس کرد

زمان گریه من چون بسرنمی آید

8

مدار چشم گشایش ز کلک خود صائب

گرهگشایی از نیشکر نمی آید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور