غزل شمارهٔ 4400
Toggle stanza 1آن آفت جان بر سر انصاف نیامد
11
آن آفت جان بر سر انصاف نیامد
آن تلخ زبان بر سر انصاف نیامد
22
مور خط ازان تنگ شکر گرد برآورد
آن مور میان بر سر انصاف نیامد
33
چیدند وکشیدند گلاب از گل کاغذ
آن غنچه دهان بر سر انصاف نیامد
44
کردم به فسون نرم کمان مه نو را
آن سخت کمان بر سر انصاف نیامد
55
هر چند که از خرمن ما دود بر آمد
آن برق عنان بر سر انصاف نیامد
66
دین و دل و عقل و خرد و هوش فشاندم
آن دشمن جان بر سر انصاف نیامد
77
یک عمر خضر در قدم او گذراندم
آن سرو روان بر سر انصاف نیامد
88
گفتیم که انصاف دهد چرخ پس از مرگ
مردیم وهمان بر سر انصاف نیامد
99
هر چند که صد عمر خضر دید به رویش
چشم نگران بر سر انصاف نیامد
1010
هر چند که صائب زنی کلک شکر ریخت
آن پسته دهان بر سر انصاف نیامد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

